غروب عجیبی بود. کار را تعطیل کردم و موبایل را خاموش. دوربین را کول گرفتم و آمدم با ذوق و شوق به دیدن دریاچه. یک سال و خورده یی بود که نیامده بودم. یک ساعتی از جایی که آخرین بار دریاچه بود راه رفتم اما نرسیدم. آنجا دریاچه یی نبود. خشک شده بود. فقط بلور هولناک نمک بود که موذیانه برای فتح سبزی پیش می خزید.
دریاچه ارومیه دارد از روی تن گربه پاک می شود.






گربه ی آتش گرفته یی هی از جلوی چشم هایم رد می شود. می آید جلوی صورتم. سبیل های آتش گرفته اش را می مالد به سبیلهای آتش نگرفته ام و می گوید: میو! میو! من هم می گویم: میو! میو! بعد او عصبانی می شود و می گوید: میو! میو! و من از عصبانیت گربه ی آتش گرفته یکه می خورم و می ترسم و هیچ نمی گویم. بعد گربه یِ آتش گرفته ناراحت می شود و می رود و وقتی که ناراحت می شود و می رود توی راه می گوید: میو!میو! و توی راه که از این حرفها می زند دود می کند و من که به دود کردنش نگاه می کنم بوی نفت توی دماغم می پیچد و می فهمم حتمن یکی باید نفت ریخته باشد روی گربه که آتش گرفته است و می ترسم که از آتش عکس بگیرم مبادا که باز سختی چماق بکوبد پشت زانوهام. اما می گیرم. گربه ثبت می شود اینجا. درست همین جا. به من چه که کسی نمی بیند که کجا. گربه که اینجا ثبت می شود کارش این شده که وقتی باران، مشت کوبید به پنجره و وقتی که پروین نوار نذر امام رضا را روی مچش بست و وقتی همه جا آتش گرفت و وقتی هی کوفتند توی سرِ منِ نفس بریده که کلی پیف پاف توی صورتم خالی کرده اند یواش بیاید میو میو بکند و بوی نفت و دود آتش گرفتنش را به رخ من بکشد که نمی توانم مثل او میو میو بکنم.
اختصاصی روزنامه نیم نگاه

«صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید»
جهان بی صدای تو بی صدای سبز تو جای خوبی برای زیستن نیست. بی زمزمه های شعر. بی هامون. بی حمید هامون کیست که "سهراب" را دوست داشتنی کند. وقتی هامون نباشد کیست که شاملو بخواند:
«آری منم که اینگونه تلخ می گریم
که اینک زایش من از پس دردی چهل ساله...»
کیست که با مهشید ( و برای ما) از دوزخِ "ابراهیم در آتش" بگویدمان که: «اگه یه خورده می خوای بسوزی اینو بخون!» و مداممان حدیث آتش بشود و بوی گوشت کباب شده. بوی تعفن جنگ که آن راننده "اتوبوس شب" را از خشونت جنگ حتا در حق دشمن به گریه بکشاند. گریه کن مرد! گریه کن به خاطر بی معرفتی ات. به خاطر نارفیقی ات. میان معرکه تنها رهایمان کردی و پریدی آن بالا. لابد رفتی تا برای فروغ قصه علی کوچیکه را بخوانی:
«علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصفه شب از خواب پرید...»
شاید هم حالا کنار سهراب نشسته ای و هی سیگار می کشی و در حیرت از آرامش عجیب شاعر برایش می خوانی:
«اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم
خرده هوشی
سر سوزن ذوقی»
حتمن آنجا میان تو و شاملو کل کل صداست. بیژن مفید و پرویز فنی زاده و غلامحسین ساعدی هم قضاوت می کنند که کدام صدا سحرانگیزتر است. اما به این هیات منصفه خوشبین مباش! غلامحسین خان ساعدی و بیژن مفید بی گمان طرف شاملو را خواهند گرفت و شاملو هم لابد کام عمیقی از لب سیگار خواهد گرفت و صدا را که صیغل داد، می خواند:
«مرا تو بی سببی نیستی
به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟»
هامون! حتما تو به یاد مهشید می افتی. در دادگاه خطاب به قاضی میگویی: «این زن سهم منه... حق منه... عشق منه... من طلاق نمی دم!»
اگر شاملو و ساعدی سراغ ناصر تقوایی را گرفتند، برایشان از کاغذ بی خط بگو. از آن روزنامه ای بگو که زیر لکه های خون آن نهنگِ سوغاتی رنگین شده بود و خبر مرگ دوستانشان را جار می کشید. بگو شاد باشید که ناصرخان هم ناخوش است. بگو دارد دلایل ماندن را یکی یکی می کُشد. بگو در این غربت نامردمان دلش هوای شما را دارد. بگو زندگان از یادش برده اند. از بیضایی بگو که این روزها همیشه بغض دارد. به فنی زاده بگو هنوز حسرت تو را روی صحنه می کشد.
خسرو خان! به هادی اسلامی و علیرضا اسپهبد و مهدی فتحی بگو در تبار هنر همیشه قلب سر ناسازگاری دارد. به بابک بیات و فرهاد مهراد بگو که هم قبیله اید. بگو که کبد، چرک روزگار را انبان شده بود.
آقای رفاقت! تو که نیستی دیگر با کدام صدا هی بغض بکنیم با بغضش؟ کیست که برای پری از ماهی عشق نور بگوید؟
عالیجناب شکیبایی! خوش به سعادتان که آنجا تنها نیستید. اهل تبار نفرین شده هنر همه آنجا جمعشان جمع است. شمارشان از دیار زنده گان بیشتر است.
آقای عاشق! بی تو حالا برای سلام کلمه کم می آوریم. کم آورده ایم:
«سلام!
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن!»
هامون! حمید هامون! جهان بی صدای تو، بی صدای سبز تو، جای خوبی برای زیستن نیست.
به امیر، رضا، مصطفا و همه آن روزها که تمام شدند دیگر.
سال که نو می شد جا همیشه همانجا بود آن سالها. حالا پاسی از شب گذشته بود یا طلیعه سحر فرق نمی کرد. همان مزار بامداد کفایت می کرد تا "سین هشتم"اش را بر سنگ بچینیم و سگ لرز زنان بخوانیم:
بهار منتظر بی مصرف افتاد
صفرخان قهرمانی بعدها آمد. مختاری و پوینده که از پیش تر آنجا بودند تا همیشه ی جهان، طنین صدای شاملو توی گوششان باشد:
در برابر تندر می ایستند
خانه را روشن می کنند
و می میرند
و هوشنگ گلشیری هم همیشه همان "معصوم"ی بود که باید در آغوشمان می گرفت و می خواندیمش:
قناری گفت کره ما
کره قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی
و گزمه گان هر سال با دیلم می آمدند تا سنگ بنای شعر را بشکنند و شاملوی مانا لابد آن زیر پک عمیقی به سیگارش می زد و می خواند:
حمالان پوچی مرزهای تحمل را شکستند
-تکبیر برادران!
بامداد شانه داده بود به شانه احمد محمود و محمود لابد برایش از "همسایه ها" و می گفت و از خاطرات زندان.
حالا که دو سه سالی از آن سالها می گذرد و هر کداممان به گوشه ای پرتاب شده ایم باز هر دم این روزها یاد آن ایام زنده می شود و همیشه بامداد است که نجات می دهد روح را از برزخ. آن روزها که بغض توی گلو چنگ می زد جا همیشه همانجا بود. بامداد پدر بود برایمان. زیر سایه اش قد کشیدیم. ما "کاوه های اعماق" نشدیم. بچه های گورستان امامزاده طاهر بودیم که تازه در بی پناهی هایمان جایی را برای فریاد کشیدن بر سر زنده گان یافته بودیم.
و حالا این دم نمی دانم چرا آن همه روزی که از سر گدراندیم یکجا جلوی چشم هایم نمود پیدا کرده و بامداد که جوان است و پایش را هم هنوز نبریده اند و روی ویلچر ننشسته است اما غمگین است دارد برای همه ما می خواند:
| سين ِ هفتم |
|
| سيب ِ سُرخيست، |
| حسرتا |
||||
| که مرا |
||||
| نصيب |
||||
| ازاين سُفرهی سُنّت |
||||
| سروری نيست. | ||||
| شگفتا |
|||
| که مرا |
|||
| بدين مستي |
|||
| شوری نيست. | |||
| سبوی سبزهپوش |
|
| در قاب ِ پنجره ــ |
| آه |
||
| چنان دورم |
||
| که گويي جز نقش ِ بيجاني نيست. | ||
| و کلامي مهربان |
|
| در نخستين ديدار ِ بامدادی ــ |
| فغان |
||
| که در پس ِ پاسخ و لبخند |
||
| دل ِ خنداني نيست. | ||
| بهاری ديگر آمده است |
|
| آری |
این گزارش به سفارش روزنامه کارگزاران نوشته شده بود، در هیاهوی جشنواره سال پیش که هنوز اندک نفسی از هنر مانده بود و هنوز اندک مجالی برای تنفس اهل فرهنگ. و حالا که آن واپسین نفس را هم بریده اند و یکی یکی سرمایه مادی و معنوی اهل فرهنگ به باد می رود تا دمشان را روی کولشان بگذارند و گورشان را گم کرده باشند در هیاهوی زمان. این نگاه به آخرین ساخته مهرجویی(که ای کاش آخرین ساخته او نباشد!) در این آوار سنگین نسیان که انگشت بر گلوی قلم می فشارد مجالی هست برای گشودن در این خانه.
نگاه كرد. پرش ملتهب پوست گلوی فلیسیا را که دید، حنجرهاش را به صدای پرندهای غریب اوج داد و آن بالا، جایی بس بالاتر از كاسهی سر، در جشن پُرغلغلهای از صدا، آواز را به آخر برد. یك بار فلیسیا پرسیده بود چطور میشود چنین صدایی از حنجره بیرون آورد؟ گفته بود: «هر كسی میتواند. فقط باید قیمتش را بپردازد.»
ـ چه قیمتی؟
ـ بعد از چهل سالگی كور خواهد شد.»
«رضا قاسمی- چاه بابل»
اگر چه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
فیلم تو را با خودش پیش می برد حتی اگر کمتر رنگ و بوی فیلم های مهرجویی را داشته باشد. حتی اگر تیغ نقدش را تیزتر کرده باشد. حتی اگر سرفه های جان خراش علی سنتوری مدام اعصابت را بتراشد که به قول خود مهرجویی (در نشست مطبوعاتی پس از نمایش فیلم) هوای آلوده و سینۀ سوخته چیزی است که برای همه ما در این شهر ملموس است.
بهرام رادان در بسیاری از سکانسها شاهکار می آفریند گرچه گاهی اوقات کمی نسبت به باور پذیری نقشش(به عنوان یک معتاد) به تردیدت می افکند. البته گناه از او نیست چرا که بیننده سینما هنوز شاه نقشی چون «سید»گوزنها را در ذهن دارد. اما گلشیفته فراهانی (در نقش هانیه) باز کار دیگری می کند. بخصوص در سکانسهایی که در مقابل بهرام رادان بازی دارد چنان با نقش اخت می شود که تفکیک گلشیفته از هانیه کاری سخت است. رویا تیموریان هم که به قول خودش از بخت بد هر جا نقشی دارد باید با قیچی سانسور مثله اش بکنند چیزی به بیننده ارائه نمی دهد چرا که اصولن از سکانس بازی او چیزی نمانده تا بیننده را درگیر کرده باشد. مسعود رایگان که همان تیپ پدر سنتی و دم کلفت این روزهای سینماست اما با ترفند مهرجویی نقشش خاص تر می شود تا انسانی تر جلوه کند و ملموس تر باشد. و نادر سلیمانی از انتخاب های عجیب و غافلگیرکننده داریوش مهرجویی ست.
برای انزجار از تعفن گریزی نیست مگر اینکه گند را با شامه ات استشمام کرده باشی. پلیدی باید زخمت زده باشد تا بیزاری ات را برانگیزد. مهرجویی با نمای درشت سرنگ را توی رگ می فرستد و مرفین را از میان فیلتر زرد شده سیگار به بطن سرنگ جاری می کند. تشنج مرگ را در خماری بی امان جلوی چشم هایت نمایش می دهد. سقوط انسان را به تصویر می کشد. به یاد کاوه گلستان می افتی: «من می خواهم صحنه هایی به تو نشان بدهم که مثل سیلی توی صورتت بخورند. می توانی نگاه نکنی. می توانی رویت را برگردانی...»
مهرجویی خودش معتقد است که در تمام فیلم هایش نگاه به بشر را مد نظر داشته است گر چه این حرف کمی عجیب به نظر میآید چرا که اصولن هر ابداعی از ابداعات انسان در خدمت خود انسانیت قرار می گیرد حتی اگر در نهایت امر به قاتل انسان بدل شود باز نگاهش به بشریت است .
مهرجویی فیلمساز سوژه های متنوع است. زمانی گاو را می سازد و زمانی آقای هالو را. پستچی و دایره مینا را. سارا را و هامون را می سازد و اجاره نشین ها را. درخت گلابی را می سازد و پری را. بمانی را می سازد. مهمان مامان را می سازد و حالا سنتوری را. معضلات موسیقی را در جامعه پر از باید و نباید ایرانی نشان می دهد تا محملی باشد برای حرف های عمیق تری که در پس سرفه های چرکی علی سنتوری نهفته است. علی سنتورش را در آغاز فیلم کوک می کند. در روال فیلم سنتورش خرد و خاکشیر شده است و حالا به جای سنتور سرنگ در دست می گیرد تا روی سیمهای رگ زخمه بزند و سکانس پایانی در غلغلغله ای از بازگشته گان موقت ازجدال مرگ، باز سنتور می نوازد تا باز کی سیمهای جانش را آنقدر کشیده باشند تا آه بکشد.
هی که فکر می کردم نمی دانستم باید تصمیم بگیرم که عمود بشوم بر آن خطی که گلوله رسم می کرد یا بر همان راستایی بمانم که دار ترسیم می کرد؟ اما خوب که دیدم٬ آونگ شده بودم بر مداری که زندگی هی تاب می خورد در مسیر نان و نان!
روی قرص روزمرگی تابم را از کف داده ام که شعر٬ قوت روزمره است در حمام. هی که فریادش می زنی صدایت دو چندان می شود. اما کو حاصل؟
درنگ که کنی می شود: «هذه شقشقیه ثم هدرت» که پوق! ترکید. و تاول های روزگار را با ناخن های کودکی باید در سه کنج پستویی که هیچکس نمی یابدت از روی دستهایت کنده باشی. ناخن فرو کنی توی تن تاول. یک ورش باد کند. قلمبه که شد لزج بشود دنیا از تعفنی که حالت را به هم می زند این دنگال بی مجال. هی تند و تند می چرخد. تو گویی نشادر در ماتحتش فرو کرده اند.
سرسام می گیرم از این همه شعر در حمامی که هزار رگ بریده امیرکبیرنشانش می کنند تا مصدق و هویدا و پدر و هزار غایب و حاضرش دست روی دست بکوبند و لب بگزند که: «سیاست پدر و مادر ندارد» کسی اما می گوید: «حرامزادگی که پدر و مادر نمی خواهد!»
اما روایت بی سر مانده که راوی گیج و گول هزار کلمه شده است در این معرکه سرداران.
که ایران چو باغی ست خرم بهار
همیشه شکفته گل کامکار
نگر! تا تو دیوار او نفکنی
دل و پشت ایرانیان نشکنی
کزان پس بود غارت و تاختن
خروش سواران و کین آختن
زن و کودک و بوم ایرانیان
به اندیشه بد منه در میان!
...
کدام دیوار پدر بیامرز؟ کدام ایران اصلا؟ مهمان نوازی مان٬ دین و ایمانمان را به باد داده و باز در لفظ مانده ایم که: «مهمان٬ حبیب خداست!»
سعدیا! جمود و تحجرت دیگر به یاد تاریخ هم نخواهد ماند که در باب پس گردنی خوردن مومنی از مومن دیگر٬ به زعم اینکه جهود است٬ فرموده بودی: «من از جهود هم بدترم!» ای خاک بر سرت کنند! که آبروی تمدن بشری را یکجا به باددادی. حالا نیستی که ببینی چگونه دست در دست کافر نجس می نهیم و بر قبرت دست افشان و پاکوبان سماع عاشقانه و سوسیالیستانه می کنیم که: «زمستون که می ره روسیاهی به زغال می مونه»
دریای مازندران که آب رفت هی کوچکتر می شود که میهمان خوب چریده باشد بر خوانی که ما پشت درهای بسته اش زبان به ته کفشهایشان می ساییم. ما ملت پرشور و حماسه آفرین و همیشه در صحنه ای هستیم که به قول رئیس جمهور محترمش(بر جناس ترکمانچای) گلستانچای هم داریم! و لابد باید حالا کلی کیفور شده باشیم که تهرانچای هم آمد روش.
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
خدا از سر تقصیراتت نگذرد ای رفیق حافظ. تو از همان اول دستت توی دست رفیق لنین بود و ما نمی دانستیم. این تخم لق بذل و بخشش های ملوکانه را هم تو در دهان اهل سیاست شکستی و رفتی و ما ماندیم با حوضمان که: «ماهیان می دانند عمق این حوض به اندازه دست گربه است» حالا اگر خایه های این گربه گر را هم کشیده باشند باز هم باید مراقب باشند اهل مملکت داس و چکش که ماهیان را از دم دستش دور کرده باشند.
«درجهنم مارهایی هست که از ترس آن به اژدها پناه می برند» و حالا حکایت ماست که از ترس کرمکان ته جوی رفته ایم به آغوش اکوان دیو.
ما خاک می بخشیم کرور کرور. ما پول می بخشیم قطار قطار. و آب می بخشیم دریا دریا..
لطفن تا فرصت باقیست دل به دریای نیلگون فعلن فارس بسپارید تا فردا که لابد دشداشه های عربی بیرق نشانش می کنند لا اقل حسرت به دل نمانده باشیم.
--------------------------------------------------------------------------------------------
می خواستم پانویس گذاشته باشم برای متن تا ارجاعی باشد به جملات و اشعاری که از دیگران وام گرفته شده. اما نه حوصله بود و نه لزومی دیدم.
اینکه حالا همین هم مجالی می شود که یادم نرود از یاد نبرده ام خودم را در لای این چرخهای زنگ زده که هی غیژغیژشان مچاله ترت می کند باز هم لنگه کفشی ست در بیابان که من شیرجه می رم درش می آرم.
بابک ملک زاده -که عمرش دراز باد- گفت بیا که دعوتت کردم که پست بزنی. ما هم آمدیم و خواندیم و دیدیم که مصلحت اقتضا می کند تا دعوتش را اجابت بکنیم تا دیگران (به خصوص پردیس کریمی ملعون) پشت سرمان (منظورمان همان صفحه کامنتهاست البته!)حرف در نیاورند که هی فلانی! زندگی شاید همین باشد.
الغرض!
قرار بر این منوال است گویا که بهترین پست را انتخاب کنبم تا به فینال جام جهانی که رسید تیم برزیل را ۳ بر ۰ بکوبد و از دست رونالدوشان هم هیچ اقدام اقدمی(باز هم نور به خاک رفته گان بابک بتابد!) برنیاید.
اما اینجا می ماند ذکر چند نکته:
۱- حال شما خوب است؟
۲- ۱۰۰لیتر سهمیه مسافرتهای تابستانی مان پس چه شد؟
۳- آرش رضايي خیال خام برت ندارد که می گذارم وبلاگت را گل بگیری رفیق!
۴- تمام موارد فوق صحیح می باشد.
نمی دانم کدام را دوست دارم میان آنهمه نوشته ای که هرچند به لعنت شیطان هم نمی ارزیدند اما جان پای نوشتنشان گذاشتم و حالا که ازشان دور شده ام مدام دلتنگی پرتم می کند به گوشه ای. هر کدام آنقدر توان داشتند تا از توان بیندازندم. اما صليب به روايت هيچكس چون شکنجه اش بیشتر بود و تمام که شد خودم هم دیگر خودم را توی آینه نمی شناختم برایم ماندنی تر شده است.
آرش رضايي شاید رویمان را زمین نگذارد و دعوتمان را اجابت کند.
حميدرضا سليماني آنقدر برایم خاطره ساز است با نوشته هایش که دریغ نمی کند این حس شیرین را از من مخاطب.
حبيب سليمي نژاد به قول خودت فِدات! دلم لک زده برای نوشته هایت.
پردیس کریمی همیشه دوستی بوده که سلام آدم را بی علیک نمی گذارد.
ماهور نازنین، نوشته هايش بوی دریا می دهند و هوای ناتانائیل آندره ژید را دارد.
محسن فرجي جهانی را نشانم داد که همچون آئورلیانو بوئندیا در روزی شده بودم که به کشف یخ رفت.
حبیب جان! حرفت را دربست قبول دارم چرا که خودت علقه های فکری مرا می دانی. اما دلم می خواست روایتی دیگر هم باشد از زندگی. پدر فقر و ناداری بسوزد که دست خالی را تنها بر سر می توان کوفت. آدم را به هزار راه می برد. دستمال چروکیده دستت می دهد تا هی بسابیش به آنجای آنکه کمی از تو بیشتر دارد. هی می مالانی اش تا شاید طرف کمی حالی به حالی که شد برکتی هم دست تو را بگیرد.
-------------------------------------------------------------------------------

... این روند نشان از آن دارد که نسل جدید ادبیات و هنر ایران با وجود انواع اعمال فشارها و به کندی اما به شکلی جدی در حال احیا کردن «مفهوم روشنفکر بودن» است. بازخوانی تاریخ ایران و نگاه دوباره و بدون ارزش گذاری به تابوهای روشنفکری قدیمی شاید مهمترین اتفاقی است که باعث شده باور کنیم نسل جدیدی از روشنفکران ایرانی در راهند که این بار به جای رفتارهای سارتری به دنبال نگاه خونسرد و پردامنه کامویی هستند؛ کاموهای جوانی که در حال تقدس زدایی از مفهوم روشنفکر بودن و در عین حال بیرون آوردن این مولفه از پریشانی مبتذلی هستند که خواسته یا ناخواسته برایش ساخته شد... کاموهایی که از دل گسست سال های دهه شصت و هفتاد برآمده اند، افرادی که نه قهرمانان چپ گرا دیگر در آنها تاثیری دارند و نه در جست و جوی راههای تجربه شده آنها می گردند.
"مهدی یزدانی خرم-روزنامه هم میهن-24خرداد 1386"
روی سخن مهدی یزدانی خرم البته متوجه نویسندگان است که خود بدان جرگه تعلق دارد اما ذات هنر را بی حصار و شیار هم می توان در نظر آورد. می توان صدا را رنگ داد و کلام را حجم. می توان رقص را نوشت و نت را تصویر کرد بر اکران. پس می شود از این میان نقب زد به جهان صدا. به میان آشوب یک تن. در ازدحام صداهایی که از لای سازها بیرون می جهند. مهار ناشدنی. همان که جیغ می کشد بم هم می خواند. اصوات نامفهوم هم می شنوی از او و زیر هم می شود.جهان محسن نامجو جهان این صداهاست. دنیای عربده و نیش و کنایه. غیه می کشد که آشوب و هروله نماد جهان ماست که به یک سرش پیت بنزین وصل است و سر دیگرش لنگ قرصی نان می لنگد:
"ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را"
قهقاه کن. بخند. به خودت بپیچ: "هستی ز ما آلت خورده" نه! اینجا جهان قهقهه نیست. جهان خونسردانی تلخ مزاج است که کنایه از حد گذرانده اند. رفتارشان را هنجار جامعه تحمل نمی کند. به چپ چراغ می زنند و به راست قیقاج می کشند. وزیر ارشاد را تقدس می کنند و با پوزخند سیگاری آتش می زنند که: "ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را"
شبی که آشنایی با هدایت فرزانه را خواندم مدام مست این بخش بودم :"هر ملتی که فحشمندتر است دق دلی بیش تری دارد و در واقع ملت عقده های سرکوفته خویش را با فحش درمان می کنند.(از حافظه نقل شد و به علت عدم دسترسی به کتاب مطاقت انجام نگردید)" و حالا نامجو لابلای جیغ های گاه و بی گاهش می خواند که : "ببین جهان چگونه کرده است راست!"
محسن نامجو مشخصه نسل ما نیست او مشخصه عصر ماست. رندی و رندانگی کلام و جَلَب بودن در سلوکش موج می زند. صدا مگر یکنواخت می شود؟ مدام باید اوج بگیرد و فرود بیاید ... نه! با کون به زمین بخورد و باز از جایی لایی بکشد و سر پیچ که نپیچد، جیغ ترمزش گوش ها را کر کرده باشد که: "عدد بده! عدد بده!"
تقدس زدایی از هر آنچه در رویاهایمان بدان چنگ می زنیم. نه بت معنایی دارد نه اسطوره. با حافظ به همان رندی خودش می شود حرف زد. مگر حافظ با مفاهیم قدسی روزگار خودش چگونه سخن می گوید:
"ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم:
یا جام باده، یا قصه کوتاه!"
پس چه ایراد دارد کمی پاهایمان را دراز کنیم و راحت تر به جای "ای دل ای دل" بزنیم زیر ساز کج کوک صدا که : "دی دولّی دولّی دولّل دلّل ددّی ددّل" یا زنده یاد داود مقامی را با آن صدای زنگدارش از میان کافه های حوالی کشتارگاه تهران با پنج سیری کشمش پنجاه پنج اش بکشانیم وسط یک ترانه عاشقانه که: " مرغ شیدا بیا بیا! شاهد ناله حزینم شو"
گور پدر هر آنچه تابو هم کرده. اصلن مگر حکم کدام ننه قمریست که تو حق نداری موسیقی سنتی را تلفیق کنی با آنچه که حست می گوید. این است که می شود زیرآبی هم رفت. می شود یکی به نعل کوبید یکی به میخ. می شود هم هوای وزیر ارشاد را داشت و کارد تقسیم را که بیرون کشید سهم دیگران را هم داد که : "عشق پانزده سانتی از آن تو!" می توان از کانال های ماهواره هم گلایه کرد و همان موقع میان کلام حافظ تهدید کنان درآمد که : "بگو بگو که شیارت کنم بگو!"
می شود کارهای زیادی کرد. مگر مطلق جز در اثر هنری اطلاقی دارد؟ حالا بگذار او از ترس بازجو و تهدید گزمه و چشم غره های مسئول مجوز کاست هایش کمی به راست بپیچپد. شاید فردا شال سبزی سیاهی چیزی هم گردنش انداخت و شد شبیه برادر اورتگا. چه عیبی دارد؟ استخوان کدام چریک چپی در گور خواهد لرزید؟ خب اصلن بلرزد؟ مگر چه می شود؟ مگر روزگار سالوادور آلنده است که لاجرم چشم انتظار ویکتور خارا باشیم؟
تو به این مصاحبه ها کاری نداشته باش. تو زیر لب آنچه را که او جیغ کشان عربده کشید، سوت بزن که: "ببین احاطه کرده اند فکر خلق را"
----------------------------------------------------------------
1*
من نویسنده نیستم. دنیایی هم که دارم جذابیتی برای کسی ندارد تا مجاب بشوم که حتمن باید بنویسم. اما مدام می نویسم. مدام هم که نه ... ولی می نویسم. بین نوشتن و گفتن هم خیلی فرق هست. اصلا اینکه چرا این ها را که می نویسم نمی روم پشت یک تریبون و به صورت بیانیه یا یک نطق آتشین سیاسی بیان نمی کنم خودش دلایل متقنی دارد. فردا می بینی همین شمایی که طرفدار شفافیت در گفتار هستید و معتقید که روزگار پیچیده گویی به سر آمده، نخستین سنگ را نه ببخشید نخستین گوجه گندیده را به صورتم پرتاب می کنید. آنوقت چه کسی تضمین می دهد که لاجرم عیسایی پیدا خواهد شد و چون مریم مجدلیه پاهای مرا با دست مبارک خویش خواهد زدود و بعدها هم مورخانی باشند که یک جوری سر و ته قضیه را به هم آورند و اصلن منکر هرگونه زدودنی از هر قماشی بشوند؟! ... البته من با این حرفها ممکن است متهم بشوم که چشم انتظار مردی هستم که روزی بیاید و خدای ناکرده پاهای مرا از غبار راه بزداید و با این عمل شنیع، زبانم لال! در دام امردبازان و شاهدپرستان گرفتار آمده ام و به سلسله این قوم ضاله که خداوند با قوم لوط محشورشان کناد(آمین!) پیوسته ام. نه! در مثل که مناقشه نداریم. غرض این بود که با منطق سست و پوشالی خود مجابتان کنم که چرا قصه می نویسم و بیانیه نمی خوانم. با اینکه می دانم نطق سیاسی هم هوراکش دارد و هم بردش بیشتر است. فردا می بینی چندتا رادیوی بیگانه هم بساط گفتگو را جور کردند و ما هم شدیم نظریه پرداز پیشرو. ولی زبانم لال! رخسار منحوسم به دیوار! گلاب به روی مبارکتان! من سیاسی نیستم و به گور پدرم مرحومم هم جسارت می کنم که نام سیاست بر لب بیاورم. پس با این ادله محکمی که ارائه کردم می پذیرید که نمی توانم بیانیه بخوانم. لاجرم سرمان را به همین قصه نوشتن گرم کرده ایم تا خدا خودش چه می خواهد. اما همیشه نمی دانم چرا برای شروع می لنگم. اینها را هم که گفتم تا سررشته کلام دستم بیاید و ابتدای داستان همینجوری وحی بشود و فی المجلس روی کاغذ مصلوبش کنم.
می دانم شخصیت های قصه یکی «ایران» بود و یکی «آریا». منطق حکم می کند که «ایران» مادر باشد و «آریا» فرزند او. اما منطق من می گوید «ایران» و «آریا»خواهر و برادرند با این نکته که «آریا» برادر بزرگتر است. از «ننه قاسم» هم می توانم بگویم یا به قول «ایران»؛ خانم فاتحی. اصلا از «ننه قاسم» می گویم، خود ایران و آریا هم می آیند دیگر. اصلا اگر ایران نتواند از حق خودش دفاع بکند و دلایل فراموشی مدامش را توضیح بدهد به نظر شما از من نویسنده ( که تازه ادعا می کنم نویسنده هم نیستم) کاری برای او بر می آید؟ آریا اگر نتواند درد سوزش ماتحتش را یک جوری در لابلای قصه درمان بکند من (که تازه از بیانیه هم بدم می آید و از عواقبش که گوجه گندیده و احتمالن چیزهای گندیده دیگر است وحشت دارم) چه کاری می توانم عجالتن برای شفای عاجلش به عمل بیاورم؟
می توانم بگویم یکی بود یکی نبود. اما باز به همان ورطه پیچیده گویی غلطیده ام که آقا یعنی چه یکی بود یکی نبود؟ حالا تا بیایم توضیح بدهم که نظر مولف از "یکی بود" شخصی است (نعوذ بالله) که وقتی "یکی نبود" بود، میان این همه بود و نبود قصه فراموش می شود و قصه اصولن از مقوله ای است که نباید فراموش بشود حتا اگر کسی آن را بنویسد که همچون من گردن شکسته بر این باور باشد که اصولن نویسنده نیست. حالا حتمن کم کم شامه تان بو می کشد؛ پس طرف زیاد هم کودن نیست و اگر نمی رود و بیانیه نمی خواند خیلی هم به خاطر هراس از سیاست ( و مهم تر از آن هراس از سیاست مداران و سیاست کنندگان) نیست بلکه به دوام سخن فکر می کند و می داند که نطق سیاسی نمی ماند اما یک قصه تا نسل های بعد خوانده می شود.
البته بنده با عرض پوزش نه شکسته نفسی می کنم و نه اهل تعارفم بلکه به صراحت نظر شامه محترم تان را تکذیب می کنم و باز بر ادعای خود –این بار راسخ تر از پیش – پای می فشرم که : «من نویسنده نیستم!»