جسم انسان، بهترين تصوير روح اوست "ویتگنشتاین"
توی کلک های تاریخی و اسطوره یی که قهرمان ها و ضد قهرمان هامان سوار کرده اند و دروغ های مدامی که به خورد مان می دهند و داده اند حتمن حساب سیاوش جداست. این قهرمان مغمومی که مدام در دام گهِ حادثه اسیر است. اصلن از کجا معلوم او دلش می خواسته از آتش بگذرد؟ او تن به آتش می سپرد تا فکر پریش را آرام سازد. زخمی نو تا زخم عمیق پیشین اندکی درد را بی رنگ کند. انتحاری که مدام توی روایت های ما آمده تا امروز. یکی مجنونانه جان کف دست می نهد و مست خیال خویش نعره می زند اناالحق. یکی رندانه می خواند: من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم و کسی دیگر این بار بی پرده پنجره ها را کیپ می بندد و شیر گاز را باز می کند و تخت می خوابد. همه شان می شتابند به قلب مرگ. گیریم شکل اش فرق می کند. گیریم یکی را شمع آجین کنند و دیگری را حلق آویز.
پدربزرگ قصه ی سیاوش را که می گفت چشم هاش خیس می شدند و صداش بم می شد؛ سیاوش سراپا سفید پوشیده سوار بر بهزاد. سیاهی جمعیت سرخیِ آتش را کمرنگ نمی کرد پیرزن ها و پیرمردها لب می جنباندند و همهمه یی گنگ و یکدست توی فضا می پیچید. چشم دوخته بودند به شعله های بی دریغ آتش که سیاوش بگذرد. سلامت بگذرد از دالان آتش.
بعدها که توی فیزیک خواندم اجسام روشن نور و گرما را باز می تابانند مدام فکر می کردم که نکند سیاوش سپیدپوش کلکی سوار کرده باشد؟! مثل پدرخوانده اش رستم که کلک زد و پهلوی سهراب را جر داد. مثل گردآفرید که کلک زد و لباس جنگی مردان را پوشید مثل کیکاووس که کلک زد و نگذاشت تا نوشدارو را برسانند به سهراب و هی کلک زده اند توی تاریخ مان.
روباه مکار توی قصه ها کلک سوار کرده و یا قالب پنیر را قاپیده و یا گلوی مرغی یا خروسی را سفت چسبیده و به قول مادربزرگ زده به چاکِ جَعدِه.
دروغ می گفتند همیشه. همه چیز انگار دروغ بوده همیشه.
سلام حمیدجان!
این روزها در ناتوانی فهمیدن و درک کردن و هم حس بودن با محیط با آدم ها گیر کرده ام. این خواب نئشه وار این خلسه ی خوشٍ نخواستن؛ که بودن ٍ و درک کردن آنچه بر ما می گذرد توی همان نفهمیدن هم کابوس ام را می شکند.
حمیدجان من!
این روزها مدام به بودن خودمان فکر می کنم. به اینکه کی هستیم و کی قرار گذاشته بودیم با خودمان که باشیم. قرار گذاشته بودیم که نه دنیا راٰ دست کم خودمان را از بودن های روزمره و نفس کشیدن های عامی رها کنیم. افق نگاهمان خیره به نگاه های مرموز هدایت بود و جسارت را برای مان گلستان تفسیر می کرد و شاعرانه زیستن را شاملو تجلی می بخشید. آیدین را توی نوجوانی هامان ثبت می کردیم و شوریده گی پناهی را ستایش می کردیم و سخت جانی را توی چگونه زیستن احمد محمود می دیدیم.
قیصر که بغض اش را فریاد می کرد: این نظام روزگاره خان دایی. با صداش بغض می کردیم اما نمی فهمیدیم اش. نمی فهمیدم اش. نمی فهمیدم که روزگار زپرتی یعنی چه؟ افسردگی خانمان سوز عمومی یعنی چه؟ سرخوردگی و حق خوردگی و نفس کشیدن پنهانی حتا از هراس هزار تاویل و تفسیر بی بی گوزکی یعنی چه؟
حمیدرضای خوب!
هی حرف هامان را خوردیم. دردهامان را خوردیم. بغض هامان را خوردیم. اشک هامان را خوردیم. فکرهامان را حتا خوردیم تا بعد اصلن یادمان رفت کی بودیم؟ کجا ایستاده بودیم.
ثقل زمین کجاست؟
ای سرزمین من!
من در کجای جهان ایستاد ه ام.
خواهر بی تای خورشید؛ ماه! زادروزت فرخنده!
آیدای نازنین!
حالا ایستاده یی روی مدار سی و ششم از آن چرخه یی که مدام می چرخد و وقتی که گذشت از مدارِ نخستین آن وقت می نشینی به حساب و کتاب. به اینکه که بودی در چرخه ی پیشین؟ چه کردی؟ کی را دیدی؟ که را زخمی کردی؟ کی را دست یار بودی؟ چقدر شدی؟ چطور شدی؟ و هزار سوال دیگر در محکمه ی بی انصافی که نه وکیل مدافع دارد و نه هیئت منصفه. کدام منصفی می تواند توی این نسبیت، توی این بی وزنی، توی این عدم مطلق بودن هیچ چیز، انصاف داشته باشد؟
آیدای عزیز!
وقتی می نشینی بر مرکب دانش. وقتی تقلا می کنی تا خیلی چیزها را که نمی دانستی، بدانی. وقتی می فهمی که توی مدارِ جبر، تو خیلی هم مقصر نبودی. می فهمی که چون "سنگی بر گوری" تو دمباله ی خوی ها و خصلت ها و ژن هایی بودی که تو را تا اینجا خِرکش آورده اند. می دیدی هرچه تقلا می کنی تا حِرمان ها، شکست ها، غصه ها را رد کنی باز در مقابلت، خدنگ، ایستاده بودند. از تو بودند. نمی توانستی رهاشان کنی. مگر می شود سایه ات را پشت سر بگذاری؟ مگر می شود قلبت، یا مغزت را بگذاری جایی و خودت(؟!) ازش عبور کنی؟ می شود؟!
آیدای دوست!
این پیام شاد نیست، اما خوش باش ات می گوید. که توی مداری ایستاده یی که انحراف بسیار دارد از آن اجداد غارنشین مان. از آن ها که غریزه راه شان می برد. از آن ها که هنوز اکسیر اخلاق را نیافته بودند. که با خودخواهی ها و تعصب ها و بی رحمی ها و مرز کشیدن ها و قلمرو داشتن ها و خودی ها را فقط دوست داشتن ها و خیلی خوی و خصلت های آشنا اما کج، اما غلط، بیگانه یی.
خوش باش ات می گوید که مادرِ یگانه ی تاریخی، که خواهرِ بی تکرارِ خورشیدی و زنی. با همه ی آنچه که باید داشته باشی توی این روزگار که انسان باشی و نه آن نخستین موجودی که توی غار به شکار می اندیشید.
آیدای رفیق!
این روز بر تو خوش باد!
«...
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشم های موش های خيابانی را
به حفره های استخوانی ايمان و اعتماد بدل می کنی
سلام پوشاننده رازها در آبراهه ها
بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم
سربازان می رسند.1»
حمیدرضای خوب من!
خیلی وقت است نفس نکشیده ام. خیلی وقت است جز اشکِ بی بهانه کاری از دستم برنیامده. به قول شمس؛ امید چیز غریبی ست. مگر می شود توی سیاهی اگر جرقه ی خُردی هم باشد، تو بگو حتا کورسوی کرم شب تابی هم که جرقه ی چخماقی بشود ، حتا با چشم هایی کم سو، ندیدش؟! تو بگو رفیق من! مگر می شود ندیدش و دل خوش اش نشد؟ اما نیست. پت پت رنجورِ شمعی در جوار مرگ هم دیگر نیست.
«دم می جنباند
دعا می خواند
و صدایی از او شنیده نمیشود
راضی ست ماهی
چه در آب اقیانوس
چه کنار ساطور
راضی ست
در خانه ای شیشه ای
و برای پنهان شدن جایی ندارد2»
هیچ آتشی گرم ام نمی کند. چنان سرد شده تنم که انگار هزار کولاک از من گذشته اند و سال هاست زیرِ بهمنی گیر کرده ام که رهام نمی کند. هی سالها نوشتیم و خواندیم و زمزمه کردیم و امید را روی سرمان حلوا حلوا کردیم که مبادا وا داده باشیم به مرثیه خوانی. هی زخم ها را کاویدیم تا دیگر زخم نخوریم اما دریغ! که: «همو که با اهریمن به نبرد بر می خیزد باید بر حذر باشد که در این فرایند خود به اهریمنی مبدل نگردد و آنگاه که تو به مغاک می نگری مغاک نیز به تو می نگرد3»
جادوی شعر و اکسیرِ روایت کارد کندی ست که انگار هزار سال است زیر خاک مانده. دیگر هجومِ بی تخفیفِ هیچ کابوسی را نمی تاراند. صبحی نیست که چشم باز کنم و گرده ی سیاهِ کابوسِ شب پیش را از تنم نتکانم و بلند نخوانم که: «یک روز صبح، همین که گره گوار سامسا از خواب آشفته یی پرید، در رختخواب خود به حشره ی تمام عیارِ عجیبی بدل شده بود!4»
دیر وقت است. خیلی دیر وقت است.
باید خودم را به خواب بزنم تا بر هیولای مسخ کمی چشم بسته باشم.
...................................................................
1- چه پسرانی- شمس لنگرودی
2- باغبان جهنم-ماهی-شمس لنگرودی
3- چنین گفت زردشت(؟!)- نیچه
4- مسخ- فرانتس کافکا
دلم که شور می زد مدام جیغ ترمزی توی گوش هایم می پیچید که آخرین پیچ را نپیچیده رفت توی دل گردباد و هی چرخید و هی چرخید و هی ترمزش جیغ کشید تا ...تَرَق! ایستاد. ایستاد و بندِ دلم پاره شد. ترمزی که هی جیغ کشید هنوز توی گوش هایم بود تا عجینِ دلشوره های مدامم باشد. و آن وقت بود که چیزی انگار غصه های همه عالم را از دوشم سبک می بُرد. تابوت را روی شانه ها می بردند و کسی سرنا می نواخت و دیگری بر دهل می کوبید؛ چَپی.
باید عادت کنم به روزنوشت، خودم را عادت بدهم. اینجوری شاید کلمات را با خودم آشتی بدهم. شاید بیایند، کنارم بنشینند و بتوانیم همزبانی کنیم. نه! همدلی کنیم. عصبانی بشویم. کابل بخوریم. بخندیم. شیرینی پخش کنیم. زخم بخوریم. قهر کنیم. دچار یاس فلسفی بشویم. دچار شاعرانه گی بشویم. هزار جور کار هست. می شود یاد نوجوانی افتاد. می شود از لای درِ کوچه، دختر همسایه را دید زد که باعث می شد زنگ آخر را با هزار دوز و کلک بپیچانم و تا برسم به خانه او هم از مدرسه برگشته بود و حالا می ترسیدم گُرُمبا گُرُمبِ صدای قلبم مادر را خبردار کند. می ترسیدم همسایه ها را خبردار کند. می ترسیدم برادرش را خبردار کند. و هی می ترسیدم. بزرگتر که شدم باز هم می ترسیدم. گیریم نه از بچه های محل و نه از برادر هیچ دختر دیگری. ولی باز از کسانی دیگر می ترسیدم. از کسانی که نمی شناختمشان. ندیده بودمشان ولی ازشان می ترسیدم. راستی چرا همیشه می ترسیدم؟
می شود به قبل تر از آن دختر چشم عسلی رسید. به خط های سفید هواپیماهای عراقی توی دل آسمان آبیِ آبیِ کودکی ها. به زیر و بالا شدن هجوم تیز و کرکنندهِ آژیر قرمز روی هیجان دو گل کوچک با توپ پلاستیکی آغشته به لجن. پا برهنه روی آسفالت داغ. کسی هم که جر می زد باید خودش را برای کتک پر و پیمان آماده می کرد. یقه همدیگر را می چسبیدیم و دِ بزن. سر زانوها و آرنجها همیشه زخم بود. پای چشم کبود. اما یکساعت نشده این دو قاتل خونی باز همان رفقای سابق بودند با ریسمان بی انتهای خیال که هی بافته می شد از رویا. بافته می شد و انتهایی نداشت.
خیلی هست. خیلی. به اندازه سی سال. به اندازه 360 ماه. به اندازه 10950 روز. چه می گویم؟ آن موقع ها ثانیه هایش هم خاطره بودند. مگر از وقتی آژیر کشیدند تا وقتی موشک وسط حیاط مدرسه نشست همه اش چند ثانیه طول کشیده بود؟ مگر از وقتی زهرا –دختر همسایه- پیت نفت را روی خودش خالی کرد تا وقتی وسط کوچه برهنه و جزغاله شده افتاده بود بیشتر از یک پلک زدن زمان گذشته بود؟ مگر وقتی توپِ پلاستیکی مان زیر ماشین می رفت و لاشه ی جر خورده اش از آن طرف پرتاب می شد خیلی زمان گذشته بود؟ مگر وقتی وسط بازی برزیل، منجیل و رودبار با خاک یکی شدند داور حتا توانست فرصت سوت زدن داشته باشد؟
این روزها نه دلم آزادی می خواهد نه آرامش. نه دروغگوییِ نکبت بارِ اطراف آزارم می دهد و نه مسخ شدنِ خودم در هیبتی که انتظارش را نداشتم. فقط دلم کودکی هایم را می خواهد. نوجوانی هایم را. هراس های ساده و شادی های بی انتهایِ آن دورانِ رنگی را. حمیدرضا! یادت هست؟ روزی می گفتی خاطره های کودکی هایت تا پیش از انقلاب رنگی بودند و بعد از انقلاب به یکباره سیاه و سفید! حالا می فهمم. حالا می فهمم به زمانه کاری ندارد این نفرینِ دامنگیرِ زمان. به سن ربط دارد. به آسمانِ بی انتهای کودکی ربط دارد. به زمینِ پهناور و نامحدود( نه گرد و محدودِ حالا)مربوط بود. به دلِ بی کینه مان. به بازی ها به بازی ها و به بازی ها. آخ! دلم هوای تو را دارد. دلم پرپر می زند. مدتی ست روی دست خودم مانده ام. ای کاش...
دانه دانه... نه! دریا دریا اشک، هر سال. این سال. این سال پرملاط تر. این بار که باز کسی نیست. که باز باید به خاموشی هزار خورشید، هزار کلمه اشک بریزی. دریا دریا نفرت می شود سین هشتم. می گذاری اش توی تُنگ. جلوی آینه.
تا تکثیرش که مکرر شد به یاد قفس، به یاد آنکه بی نفس، تو هم اینجا سراب را تصویر کرده باشی. سبزه هایی که سوخته را توی سراب بکاری. امیدی که نومید شد. که قبل از درو آتشش زدند. نفسی که دیگر برنیامد. سبزی که سرخ شد. هی خون شد. هی خشم شد. هی خفقان بر ترنُمِ مان کوبیدند. خورشیدی که ماه که هیچ خسوف هم نشد. هر در که کوفتیم در حسرت سلام فقط هجوم بی تخفیفِ دشنه ی تهمت بود و بارانِ کورِ گلوله های زخم و قفس بارانِ تنهایی.
و باز سیلابِ بی حاصل شوراب تا کبودیِ سیلی کوبِ گونه هامان را شستشویی دهد. امان از این سال. امان از این سالِ بد!
----------------------------------
۱-صدای دریا دادور این روزها تنها ترنم خوشایند این جهان است.
۲- سعید دارایی اولین مجموعه کارهایش را به صورت الکترونیک منتشر کرده است؛
مجموعه داستان - خطی سبز از حضور تو
مجموعه داستان - پشت دروازه های کرمانشاه
مجموعه شعر - زیباترین زن لـخت .. پاییز است !
(برای دریافت روی پیوندها کلیک کنید)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
غروب عجیبی بود. کار را تعطیل کردم و موبایل را خاموش. دوربین را کول گرفتم و آمدم با ذوق و شوق به دیدن دریاچه. یک سال و خورده یی بود که نیامده بودم. یک ساعتی از جایی که آخرین بار دریاچه بود راه رفتم اما نرسیدم. آنجا دریاچه یی نبود. خشک شده بود. فقط بلور هولناک نمک بود که موذیانه برای فتح سبزی پیش می خزید.
دریاچه ارومیه دارد از روی تن گربه پاک می شود.






گربه ی آتش گرفته یی هی از جلوی چشم هایم رد می شود. می آید جلوی صورتم. سبیل های آتش گرفته اش را می مالد به سبیلهای آتش نگرفته ام و می گوید: میو! میو! من هم می گویم: میو! میو! بعد او عصبانی می شود و می گوید: میو! میو! و من از عصبانیت گربه ی آتش گرفته یکه می خورم و می ترسم و هیچ نمی گویم. بعد گربه یِ آتش گرفته ناراحت می شود و می رود و وقتی که ناراحت می شود و می رود توی راه می گوید: میو!میو! و توی راه که از این حرفها می زند دود می کند و من که به دود کردنش نگاه می کنم بوی نفت توی دماغم می پیچد و می فهمم حتمن یکی باید نفت ریخته باشد روی گربه که آتش گرفته است و می ترسم که از آتش عکس بگیرم مبادا که باز سختی چماق بکوبد پشت زانوهام. اما می گیرم. گربه ثبت می شود اینجا. درست همین جا. به من چه که کسی نمی بیند که کجا. گربه که اینجا ثبت می شود کارش این شده که وقتی باران، مشت کوبید به پنجره و وقتی که پروین نوار نذر امام رضا را روی مچش بست و وقتی همه جا آتش گرفت و وقتی هی کوفتند توی سرِ منِ نفس بریده که کلی پیف پاف توی صورتم خالی کرده اند یواش بیاید میو میو بکند و بوی نفت و دود آتش گرفتنش را به رخ من بکشد که نمی توانم مثل او میو میو بکنم.