فلیسیا دستش را شانه كرد لای موهای او: «چه آرامش عجیبی به آدم میدهی.»
میخواست بگوید:«از دردهای كوجك است كه آدم مینالد. وقتی ضربه سهماگین باشد، لال میشود آدم.» گفت: « توهم.»
"رضا قاسمی-چاه بابل"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نقاب كه داشته باشي آنقدر خوشگل قهقه مي زني كه هق هق، خودش را گم كند در چينهاي صورت و برق چشم هايت. ديگر كدورت آن دو قطره اشك ساكن نباشد، در نظرگاه پيرامونيان جرقهي دندان هاي گرگ هاري شدهاند كه؛ پوپكم! آهوكم! بگريز از من، از من بگريز!
شبانه هايت طعم گس قهوهي ماندهيي با خود دارد كه حتا صاعقهي ميلادي كه همين حوالي پرسه مي زند خاكسترت نكند. ليلا، ليالي ممتد درد باشد كه يلداي سياهش شلال مي شود بر گرده هاي غروري عاصي.
تكيدهگي بازوان عبث مانده در استمناي الکل به بيگاري خو كردهاند. همان حلقهي معهود را پيرامونت مي بيني كه مي چرخد و مي رقصد و پرهيب سياهش به ناز عشوه مي آيد كه ترك تبريزي نداي حق حق سر مي دهد.
تاوان، باز روي اعصابت ويراژ مي دهد. دنده عوض مي كند. گاز مي دهد. معلق ماندهيي كه ديگري آونگت نكند و دل به شبانه خواني بسپاري. زمان بتراشي تا تيغ تيز مقدر، قاطعيت حضورش در انسجام تخيل، كُند بشود.
ميان خطوط ارتجاعي رابطهيي رنگي تاب بخوري. بوي خون موليان آيد يا نيايد بگذار سيل خون از سمرقند و بخارا تا كرخه و دجله همه را آب ببرد كه ما خواب از ياد بردهييم در چاووش خواني شبانه هاي ممتد شمالي.
دوستي در قافيه گير كرده بود. واژهيي را ناخودآگاه چپانده بود توي شعر و همين واژه ذهنيتش را به هم ريخته بود. در پايان بندي كار اسير بود. وا داشت مرا كه روايت شعر را از همان دو بيتي كه نوشته شده بود بنويسم.
وقتي خفقان سكوتت را ور مي زني روي كاغذ و به خورد دوستانت مي دهي كه به اسم قصه بخوانند و برايت هورا بكشند. ننوشتن ناخودآگاه به ستوهت مي آورد. وقتي هم بعد از مدت ها مي نشيني كه در بي خودي باز چرند بنويسي مي بيني كه سعید دارایی پيش از تو روي كاغذ به هنرمندانه ترين شكلي ترسيمش كرده. تو مي ماني با دست هاي خالي كه به قول شاملوي مانا دست خالي را تنها مي توان بر سر كوفت.
نوشتهي زير نه قصه است و نه روايت. تنها طرحي ست كه مي بايد رويش كار مي شد اما ملال و مشغله اين روزها امان انديشيدن به واژه بازي نمي دهد. دلتنگي كه خود مشغله هر روز همه مان است.
جنون نفت كه رعشه انداخت بر پيكر نحيف و نزار اين ملك، پدرم كارد كشيده بود تا فدايي خدا، شاه و ميهنش باشد. شبي كه كارد خوني لاي دستمال را توي گنجه مخفي كرد٬ تا صبح كابوس بچه گربه هاي تازه زاي خانه مان را مي ديدم كه مرنوي نارس شان محله را كر مي كرد. رعشه امانم را بريده. سيگار كه خاكستر مي شود تازه يادم مي آيد كه خماري عجب درد لاكرداري دارد.
تاريخ هميشه برايم يك مرد داشت و او هماني بود كه پدرم به رويش كارد كشيد تا باز چنگيز، ياسايش را با خون امضا كند.
پدرم كه رعشه گرفت آن قدر كنج خانه مي لرزيد و كف مي كرد تا دست آخر همان جا مرد.
از تاريخ فقط معلمي بچه هاي كودنش برايم ماند و بوي بچه گربه هاي كباب شده كه نمي دانم آن شب ميان كابوس كودكي، كدام بي پدري نفت پاشيد و كبريت كشيد. حسرت يك نفس راحت دارم بي هراس از گاز خردل.
پايم كه رفت هنوز توي بيمارستان صحرايي مي لرزيدم. كسي فرياد كشيد: شيميايي! چشمانم را بستم. باز كردم. هزار سال گذشته است و اين زرورق چفت دستانم شده است. سگ مذهب! تابش كه مي دهي محو رقصش تابت مي دهد در پيچ و تاب ابرهايي كه هيچ وقت نمي بارند. پلك مي زنم. چند سال گذشته است؟ زنم زير تن رفيقم خوابيده است و من مي مانم با بوي بچه گربه هاي برشته شده و اين كارد زنگ زده لاي دستمال كه هنوز خون مي شاشد.