تبليغاتX
ما راويان قصه هاي رفته از ياديم - "صلیب به روایت هیچکس"

 

گيج شد از تو سر من اين سر سرگشته من

                                          تا كه ندانم پسرا كه پسرم يا پدرم

                                                                                                  رومی

 

 

حلقه چرخ مي خورد و موج بر مي داشت. دست به سينه مي كوفت و نفس مي زد. حلقه تنگ تر مي شد و عرق مي ريخت. بخشو دم گرفته بود و حلقه همچنان ديوانه وار چرخ مي خورد:

«ساربانا مهلتي آرام جان گم كرده‌م»

 

سرم گيج مي ره. انقدر مي چرخند تا ديوونه ترم كنند. ديوونگي آخر خط مي شه. اول خط كجا مي شه؟ خط كه پيچ بخوره، انقدر دور مي زنه تا به اول برسه كه يعني آخر خط. بشه نقطه سر خط!

پرسيد : چندتا دوستم داري؟

صفرتا!

خيلي بدي! يعني هيچي؟

ديدي هميشه سرسري نيگاه مي كني. تمام اعداد با صفر معني مي گيرند. كي گفته صفر يعني پوچ؟

 

گوشه‌‌ي كارگاهي كه براي خودت برپا كرده بودي گم مي شدي و خودت را كه پيدا مي كردي بوي چوب گرفته بودي. شمايلي از مردي بر صليب در دستانت بود كه بايد به سينه مي چسباندي و زمزمه مي كردي. روز به روز از هيات زنده‌گان پيرامونت فاصله را بيشتر مي كردي. مسير نگاهت آنقدر عوض شده بود كه ديگر كسي را نبيني. شايد جايي سمت جلجتا را مي نگريستي. ديگر آمدن و رفتنت را كسي نمي پاييد. مي خواستي كه جايي دور از ديده‌گان ديگران خودت را مخفي كني تا به ياد خاطراتي كه از سر گذرانده‌يي بوي چوب را تا اعماق ريه هاي رنجورت ببلعي. باز صليبي ديگر در دست، آرام به تختخوابت بخزي. دو قطره اشك هميشگي پشت پلك هايت بي قراري كنند كه كي امان فرو ريختن خواهند يافت و هيچ گاه چكيده نشوند.

 

از بوي چوب خوشم مي آد. به كسي ربطي داره؟ من عاشق شدم. راستي مسيح چه شكلي مصلوب شد؟ مي خوام شكل باباش بشم. باباش با بابام رفيق بودن. يه روز از صبح رفتن توي اتاق در بسته و بيرون كه اومدن بابام داد زد: «مرده بدم زنده شدم! گريه بدم، خنده شدم! دولت عشق آمد و من دولت فرزانه‌گان تشكيل مي دهم» بابام گفت: مي خوام سياسي بشم. سياسي كه شد انقدر سياستش كردن كه فهميد يه من ماست بايد خيلي كره بده ولي به ما نگفت چقدر!! اونم به شما ارتباطي داره؟ «هه! داشت ولي ارتباط رو قطع كرديم تا خوش خوشك مون بشه. شيكمم براش تنگ شده. انقدر خاك اره مي خورم تا دل منم عين دل ساناز بالا بياد و همه يقين كنن با هم شريك جرميم. با هم خاك تو سري كرديم!»

 

چشمان بخشو،‌ وقتي كه واحد مي خواند حالتي داشت كه گويي به جايي خيره شده وراي ديد جماعتي كه گرداگردش چرخ مي خوردند و بر سينه مي كوفتند. تو مقابل پاي او بر زمين دراز كشيده بودي؛ به خودت مي پيچيدي. شال سبزي كه دور گردنت بود، جا به جا سفيدي مي زد. كف بالا مي آوردي و حلقه ديوانه وار بر سينه مي كوفت:

«ساربانا مهلتي آرام جان گم كرده‌م       من در اين درياي خون، درّ گران گم كرده‌م»

 

من كه مي دونم خدا يه روز پيدام مي كنه. مي دوني حالا سرش خيلي شلوغه. سربازايي كه اجباري مي برن خط مقدم هر روز داوطلبانه شهيد مي شن. دلم مي خواد انقدر صليب بسازم تا مسيح كلافه بشه و بگه بابا تو ديگه سرويسمون كردي. دو هزارساله بالاي صليب ازمون خون مي ره و تو كيف مي كني؟ >گفتم:< من غلط مي كنم به شما چپ چپ نيگاه كنم. من عاشق برق چشماي شما شدم. يه جور معصوميت ازلي ابدي. بي خود؟ بله! بي خود!

بي خود اگه باخود بياد مي شه خودي. در غير اينصورت غير خودي و اگه چون من رانده‌يي از ديار ناكجا باشه بايد گفت نخودي! باحاله! مي شيم گل سرسبد همه تون. مادر قحبه زل زد تو چشمام و گفت:

«مااسمك*؟»

گفتم: «هان؟»

«مااسمك؟»

تو نكيري يا منكر؟ نكنه مردم و خبر ندارم؟

«مااسمك مجوس؟»

گفتم: «ز شير شتر خوردن و سوسمار          عرب را به جايي رسانيد كار... »

خط اول رفت زير تانك. خط دوم نشست توي برج عاج. خط سوم رفت توي شيكم نهنگ. آن خط سوم منم!

 

كسي نمي دانست از جنون جنگ مجنون شده بودي يا از آن همه ضربه كه پي در پي آمده بود و چند سال اسارتت همه را به يك باره بيرون داده بود. وقتي عينك ذره‌بيني مي زدي و سيگاري مي گيراندي تا تكه‌يي چوب، صليبي بشود زير دستان تو. وقتي آرام مي خزيدي توي تختت و ذهنت به كار مي افتاد تا آن همه سال را يك جا به زبان بياوري. همه را سال ها پيش، آن پيرزن ارمني در فنجان قهوه‌م ديده بود. عينكش را توي صورت پر از چروكش جابجا كرد. زبان بزرگش را روي لب ها كشيد و يك نگاه به فنجان و يك نگاه به من گفت:

«انگشت بزن ببينم.»

مردي رو دوست داري كه نبايد بهش برسي. تو دلت شكه. پاي يه نفر ديگه هم در ميونه. دلش با تو صاف نيست. شايد دسته گل به آب داده باشه. سفر در پيش داره. يه سفر طولاني. زندون مي بينم. دنياش پر از چوبه. دود مي بينم. ميون غباره. حواست به دسته گل باشه. آفت زندگيت همونه.

 

گفتم: بابا تو اول مردي يا اراني؟ نگام كرد و رو به افق ايستاد و گفت: كسي مي آيد. كسي ديگر كسي بهتر من خواب يك ستاره‌ي قرمز ديده‌م.

اومدم ببوسمش گفت:

قهوه دوست داري؟

 ولم كنين گور باباي هرچي نوستراداموسه.

ساناز گريه مي كرد. گفتم به من چه؟ من ارتباط رو سال ها پيش قطع كرده بودم تا داوطلبانه برم سربازي و كلي بخندم. گروهان شونصدم بوديم. اسم گردان يا عاشورا بود يا تاسوعا.

فقط بهم گفت: «مااسمك؟»

 بدبختي جلوي چشمام رژه مي رفت. به راست راست به چپ چپ. چپ شده بود. گفتم هر كي با پدر عيساي مسيح بشينه بايد بياد بيرون و داد بزنه مرده بدم زنده شدم؟ تو چرا چپ شدي بابا؟ «ميان پرولتاريا و بورژوازي دره‌يي ست كه فقط با خاكستر توده پر خواهد شد**.» هان؟

 گفتم: از سربازي كه اومدم مي گيرمت. يادم نبود كه نگرفته طلاقم دادي.

يادم بود كه ساناز شيكمش بالا اومده.

مامان! كتاباي بابا رو خوندم.

گفت: خدا پدرت رو بيامرزه جوون. اومدم بگم بابام به خدا اعتقاد نداشت به اصالت انسان معتقد بود. ديدم ساناز رو انداختن تو دامانم.

"لالا لالا بابات رفته پي دزدي. لالا لالا نگير بونه الا ساناز ديوونه. لالالالا يه توله سگ مال مردم. لالالالا برو بيرون برو بيرون. لالالالا تو اي ناصر! عجب نامردي بودي تو!"

مامان! از بس مي گي بعد بابات محتاج نون شب شديم دلم مي خواد برم خونه ناصر اينا دزدي و باش يه شيكم نون شب بخورم ببينم چه مزه‌س؟

بعد از اينكه ولم كرد سرم رو گذاشتم روي ريل قطار تا اين همه تلق تولوقي كه توي مخم صدا مي كنه بياد و قاطي چرخاي قطار گم بشه. قطار رسيد اما پيسسسسس. پنچر شد؟ شد ديگه. اوني كه نباس بشه شد. نامرد با قنداق تفنگ گذاشت توي شقيقه‌م و گفت: مااسمك؟

زهرمار مادر جنده!

 

وعده‌ي دوساله گذاشتي كه بعد از سربازي بيايي. ساناز بار برداشته بود از كسي كه معلوم نبود كجا خودش را مخفي كرده است. تو نبودي، پس بار اين گناه را تو مي توانستي بردوش بگيري. مادرت آنقدر بر سرش كوفته بود كه ميان صحن خانه از حال برود. ساناز از هراس برادرهايش فقط اسم تو را صدا مي زد. من بوي قهوه توي سرم چرخ مي خورد و دسته گلي روي آب از اين سوي به آن سو مي رفت و پيرزن ارمني عينكش را روي صورت پرچروكش جابجا مي كرد. پس آن پوچي صفري كه تعبيرش كرده بودم هماني بود كه خواندم و نه آن معنايي كه به باقي اعداد مي بخشد. هماني بود كه زير لباس ساناز بالا و پايين مي جهيد.

 

دلم يه صليب مي خواد كه بگيرمش توي بغلم و بگم مامان كشف كردم؛ ساناز بعد از اينكه باباش پتو كهنه‌ي ناصر اينا رو از رو پشت بومشون دزديد حامله شد.

اي كاش اينجا بود تا به اينا مي گفت انقدر نچرخن. سرم داره گيج ميره. گمونم حالم داره خوب مي شه.

خواب بودم كه يه آقاي سپيدپوش اومد به خوابم و گفت: گنه كرد در بلخ آهنگري، گردن تو رو زدن بدبخت مادرمرده!

گفتم: نه! پدر مرده.

گفت: خب بابا، همون پدر مرده.

 گفتم: آقا قربون قد و بالات برم من نامه ندارم. يكي بلند بلند خوند نامزدت ولت كرده به خاطر دسته گلي كه با ساناز به آب دادي. انقدر عصباني شدم كه گفتم: بازجوها رو صدا كنين تا به همه چي اعتراف كنم.

باز جو گفت: نه منه؟

گفتم: كيفين؟

 ساغول!

بابا تو هم كه از خودموني. چنگيز كوش؟

كدوم چنگيز؟

چنگيز خان. اونكه مي خواست به ايران تجاوز كنه.

گفت: دومن تجاوز كرد. اولن چنگيز ترك نبود و مغول بود.

آهان! ترك همونيه كه شيراز و بخارا رو به خاطرش پيشكش كرديم.

صداي ونگ ونگ بچه‌ ي ساناز توي گوشم پيچيد. گفتم اين كه شبيه من نيست. شبيه ناصره.

 

« ناصر پناهگاهي بود كه بايد نبود تو را جبران مي كرد. پس مادرم قبول كرد كه به خواستگاريم بيايند و آمدند. »

شب عروسي، مادرت گوشه‌يي اشك مي ريخت. ساناز با يك شاخه گل به سمت ما مي آمد. خون توي سرم پتك مي كوبيد. نوزادش را در آغوش گرفته بود و لبخند مي زد. پاي چشم هاي ناصر مي پريد. چشم در چشم ناصر ايستاد. شاخه گل را به من داد و آب دهانش را پرتاب كرد توي صورت ناصر. ناصر خواباند توي صورتش و برادرهاي ساناز آن شب، مراسم را برهم ريختند.

 

"رسول رسول كميل! رسول رسول كميل! پس پرنده هاتون كجان؟ ما توي تله افتاديم."

گفتم: حاج آقا به جون خودتون من نامزد دارم. به سبيلتون قسم من سربازم.

بغل دستيم گفت: خاك بر سرت! اينا كه حاجي نيستن.

گفتم: پس چي بگم؟

گفت: بگو هاي هيتلر.

گفتم: من كتاباي لنين رو خوندم. نمايشاي سعيد سلطانپور رو هم مي ديدم. كافيه؟ تازه قراره توي حبس يه نامه برام بياد كه؛ نامزدم به خاطر اينكه دختر همسايه حامله شده زن پسر همسايه مون شده.

يكي گفت: من ايمان اوردم.

منم گفتم: پس من اولين رسول بي كتاب و معجزه خواهم شد. آنقدر برايتان صليب بسازم تا هر روز از آواره‌گي رمه گان خدا ياد كنيد.

 

مي گفتند هر نامه‌يي كه از جانب هم رزمانت مي رسد شكايتي است از آشوب گري‌ها و تمردهاي تو در اسارت. افسران زندانبان را به ستوه آورده بودي. گويي بايد انتقام تمام دربدري ها را از آنان مي كشيدي.

 

مامان من آزاد شدم.

بيا پسرم! اينم پسرت.

توله سگ شبيه ناصره.

بگو اينا انقدر نچرخن دور سرم. حالم تازه خوب شده بود ها. داشت همه چي يادم مي اومد. بابام اگه كمونيست بود پس چرا با چه گوارا نمرد؟

مي خوام يه صليب بسازم و بچه‌ي ساناز رو اون بالا بذارم تا همه بفهمن من با ساناز نبودم. من مي خواستم برم سربازي تا يكي ديگه رو بگيرم. هموني كه الان يادم نيست كه كي بود؟

بگو انقدر نچرخن دور سرم. مي خوام پاشم برقصم. مي خوام صليب شكسته بسازم و بدم به دست همشون.

صداي تلق تولوق مخم داره گم مي شه. من كه ديگه سرمو نذاشتم روي ريل. پس اين قطار چرا داره انقدر تند مياد؟ راننده‌ش ناصر نامرده. بابام شده سوزنبان. دست راستش توي دست طالوته و دست چپش توي دست جالوت***. براي اونم يه صليب شكسته مي سازم تا هي نگه خواب ستاره‌ي قرمز ديده‌م.

به عراقيه گفتم: مادر قحبه انقدر بزن توي سرم تا از نفس بيفتي ولي از نفس نمي افتاد. گفتم: پس تو هم به جمع حواريون در زنجير من پيوستي؟ رستگاريت مبارك برادر!

ناصر چيكار مي كني؟ گورباباي من! دلت براي بچه‌ي ساناز بسوزه. دلت واسه اين همه آدمي كه براي شفاي من عليل به سر و كله شون مي كوبن بسوزه. دلت نمي سوزه؟ خب درك!  

 

بخشو صدا را موج مي داد. تن ها ديگر از آن خود نبودند. در مداري از درد رها شده بودند تا بر سينه بكوبند و چون كهكشاني انساني بر محوري از درد بچرخند و معصيت با رياضت از تن برانند. پيچ و تاب بخورند و بر سينه بكوبند:

«ساربانا مهلتي آرام جان گم كرده‌م        من در اين درياي خون درّ گران گم كرده‌م

ساربان، بهرخدا يك لحظه‌يي آهسته تر   اندر اين دشت بلا گمگشته از من تاج سر»

 

 

*اسمت چيست؟

**از هوشي مين

***طالوت پادشاه برگزيده‌ي خدا بود كه قوم بني اسرائيل را به جهاد با جالوت، پادشاه مستكبر زمان فراخواند. (قرآن،بقره)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 2:31  توسط محمد عرب زاده  |